دوچرخه سوار

گزارشهای یک رکابزن

دوچرخه سوار

گزارشهای یک رکابزن

دوچرخه سوار

سلام ...
خوش آمدید
این وبلاگ شامل نوشته های من که بیشتر درباره گزارش های دوچرخه سواری به نقاط مختلف ایران است، می باشد.
لطفا با نظرات خودتون در بهتر شدن وبلاگ من رو کمک کنید

تور ترکیبی آفرود الموت(قزوین) به شمال و آنرورد نوار شمالی به گنبد(گلستان)

گزارش این سفرم رو خودم ننوشتم. دوست و همرکاب عزیزم زحمتش رو کشیدند

منبع: http://biker.blogfa.com/post/71

 

 

 

روز اول ۱۹ شهریور

صبح روز 19 شهریور برنامه رو استارت زدیم و راه افتادیم.

 

 مسیر با سربالایی ملایمی شروع شد و هر دو بخاطر شروع برنامه و در مسیر بودن خوشحال بودیم و پرانرژی رکاب میزدیم، آفتاب هم طلوع کرد و در هوایی آفتابی و خنک به آرامی بالا رفتیم تا به تدریج شیب مسیر زیاد شد و آفتاب هم از خجالت ما دراومد و ما رو به فاز عینک و کلاه سایبانی و ساق برد.

 در یکی از پیچ های تند هم چشم من به یک باطری موبایل افتاد و ایستادم ببینم شاید به گوشی من بخوره که دیدم کنارش در پشت گوشی هم زمینه و تا اومدم برش دارم چشمم به خوده گوشی افتاد و کلی ذوق کردم که گوشی پیدا کردم ولی حیف که pin میخواست!

 

 

 شوخی کردم قرار شد رسیدیم راهداخانه تحویلش بدیم. بعد از طی چند ساعت به بالاترین نقطه شیب اول که در اونجا راهدارخانه ای قرار داشت رسیدیم و با یکی از مسئولین اونجا صحبتی کردیم که از قضا خودش هم دوچرخه سوار بوده و مسیرهای خوبی رو رکاب زده بود. به ما از بی دوچرخگیش گفت: یک روز دوچرخه ام رو به دوستم قرض دادم و اون تصادف کرد و مُرد و بعد از اون خانوادش با اینکه پول دیه رو گرفتن پول دوچرخه ام رو ندادن که یکی دیگه بگیرم. ما هم سخت متعجب و متأثر شدیم و خستگی راه بکل از یادمون رفت. در پایان با دادن اطلاعاتی از مسیر پیش رو باهاش خداحافظی کردیم و براه افتادیم.بعد از اون تمام مسیری که سربالا کشیده بودیم رو باید پایین میرفتیم، تا روستای رجایی دشت سرپایینی تندی بود که با اونهمه بار سرعت من به 72 کیلومتر رسید و ترمزهای دیسکی هم به زور میتونست سرعت رو کم کنه و اونجا بود که یاده بحث ترمزها افتادم!

 

 در کمتر از یکساعت به رجایی دشت رسیدیم و برای ناهار (6 عدد تخم مرغ بصورت نیمرو+گوجه فرنگی+دلستر) توقف کردیم و چرتی زدیم. بعد از ناهار تصمیم داشتیم تا پایان روز به روستای گرمارود برسیم تا روز دوم البرز و فتح کنیم، اما به دلیل خستگی زیاد و مسافت طولانی و شیب تند، سرعتمون خیلی کم شده بود و با حسابی سرانگشتی متوجه شدیم به گرمارود نمیرسیم و تصمیم گرفتیم خودمون رو به روستای معلم کلایه برسونیم تا شب رو در اونجا بمونیم. من هم دستکش هامو بین راه گم کرده بودم که اینهم باعث میشد فشار بیشتری روی دستهام بیاد. هوا تاریک شد و ما هنوز به معلم کلایه نرسیده بودیم و باید هر جور که میشد خودمون رو به اونجا میرسوندیم. برای همین چراغ های خطر و چراغ های پیشانی رو وصل کردیم و در تاریکی رکاب زدیم تا حدودای 8 شب چراغ های روستا رو دیدیم، سرعتمون رو بیشتر کردیم تا زودتر به روستا برسیم. بعد از طی اونهمه سربالایی و خستگی زیاد، حالا پیدا کردن جای خواب مسئله بعدی بود، اول میخواستیم کنار پمپ بنزین چادر بزنیم که دیدیم بوی بنزین تا صبح اذیت میکنه و وارد شهر شدیم و دیدم توی شلوغی خیابون هم نمیشد چادر زد و دوباره به اول شهر برگشتیم و آدرس کلانتری رو گرفتیم که اونجا چادر بزنیم اما اونجا هم تعطیل بود و جای مناسبی به نظر نمیرسید، تا اینکه تصمیم گرفتیم زیر یک خودپرداز که نور کافی هم داشت بمونیم و استراحت کنیم.

 دوچرخه ها رو به هم بستیم و بعد از بر پا کردن چادر در ساعت 9 شب پرونده روز اول رو بستیم و خوابیدیم. اما چه خوابیدنی! از شانس ما اون روز یارانه ها رو واریز کرده بودن و تا 3 صبح ملت برای گرفتن پول به خودپرداز می اومدن اونهم با نور بالا و سروصدا! اصن یه وضی بود اون شب.

آمار روز اول 19 شهریور: از شهر قزوین تا روستای معلم کلایه- مسافت کل 95 کیلومتر- زمان رکاب زنی 8 ساعت

 روز دوم ۲۰ شهریور

 بعد از یک روز سخت ساعت 6 صبح بیدار شدیم و هنوز احساس خستگی داشتیم و بدنمون کاملاً ریکاوری نشده بود ولی چاره ای نبود و باید راه می افتادیم. نان و پنیر مختصری خوردیم و وسایل جمع کردیم تا روز دوم رو در ساعت 7 شروع کردیم.

 

 از اونجایی که برنامه طبق پیش بینی پیش نرفته بود و مسیر پیش رو هم قابل پیش بینی نبود برنامه خاصی برای روز دوم مشخص نکردیم. بعد از عبور از چند روستا بالاخره به گرمارود رسیدیم و محو مناظر بکر و کوهستانی اون منطقه شدیم. بعد از پرس و جو از اهالی به ما گفتند که تا بالاترین نقطه مسیر که پیچ بن بود و 3200 متر ارتفاع از سطح دریا داشت، 12 کیلومتر مسیر خاکی در پیش رو داریم. ما هم بعد از گرفتن آب و همچنین مقداری آب اضافی به راه افتادیم تا امروز بالاترین ارتفاع مسیرمون رو فتح کنیم.

به محض آغاز مسیر با شیب بسیار تندی مواجه شدیم به به هیچ وجه امکان رکاب زدن نبود اونهم با اونهمه بار! خوشبختانه اوایل مسیر رو به تازگی آسفالت ریخته بودن و لااقل امکان دست گرفتن دوچرخه بود اما حیف که این آسفالت 2 کیلومتر هم نمیشد و بعد از ورود به مسیر خاکی کارمون خیلی مشکل شد.

 از اونجایی هم که به خاطر وجود بار امکان حرکت در کنار دوچرخه نبود فشار خیلی زیادی به بازوی راست و عضلات پای چپ من وارد می شد و حرکت رو بسیار مشکل کرده بود. در همینجا به تمام توریست ها و حتی کراس کانتری سواران بدون بار توصیه میکنم به هیچ عنوان از این مسیر تردد نکنن که واقعاً به دلیل مسافت طولانی فشار خیلی زیادی وارد میکنه و حداقل برای توریست ها امکان ادامه حرکت رو غیرممکن میکنه.

  

 در اون قسمت حسرت روزی رو خوردیم که به جای انتخاب مسیر جاده رشت، طی 100 کیلومتر مسافت اضافی، تصمیم گرفتیم از این مسیر صعب العبور رد بشیم!

 به هر نحوی بود به پیچ بن یعنی بالاترین نقطه مسیر با ارتفاع 3200 متر رسیدیم.

 اونجا یک کاروانسرای باستانی قرار داشت که در زمانهای قدیم محل تردد بازرگانان و کسانی بود که کالاهاشون رو بین شمال و قزوین حمل و اونجا معامله و تجارت میکردن. خواستیم شب رو همونجا سر کنیم اما به دلیل سرمای زیاد هوا از ترس یخ زدن تصمیم بر این شد کمی ارتفاع کم کنیم و در روستای دیگری شب رو بمونیم.

 

 از اینجا بالای 70 کیلومتر سرازیری تند داشتیم!!! (اینجا بود که باده این شعر افتادم: من و اینهمه خوشبختی محاله!)

کم کم در سرازیری تند به پایین حرکت کردیم و با عبور از کنار روستای سلج انبار رسماً وارد استان مـــــــازندران شدیم. بعد از پرس و جو از یک رهگذر که اهل روستای مران(روستای بعدی) بود به ما گفت می تونید جلوی مدرسه روستا بمونید. ما هم به سمت مران راه افتادیم تا کم کم وارد مه هایی که پشت کوه حبس شده بودن و نمی تونستن به اونور کوه (قزوین) برن شدیم.

 

 آرام آرام وارد مه شدیم و بعد از چند دقیقه کاملاً هوا مه آلود بود بطوری که 2 متر جلوتر رو به زور می دیدیم و برای همین باید خیلی با احتیاط حرکت می کردیم.

 

 

 

 اقلیم هم کم کم تغییر کرد و همه جا سرسبزتر شد! به مران رسیدیم، روستایی که دوسال پیش جاده دار شده بود و مدت زیادی هم از برق دار شدنش نمیگذشت و به همین خاطر هنوز بسیار زیبا و بکر بود. از دو تا پسر آدرس مدرسه رو پرسیدیم و اونها با هیجان خاصی خواستن که دنبالشون بریم تا مدرسه رو به ما نشون بدن، واقعاً بچه های خونگرم و خوش صحبتی بود. ساعت 7:00 به مدرسه رسیدیم که در کنار دهیاری قرار داشت و جلوی دهیاری چادر زدیم و از پسرا در مورد نانوایی سوال کردیم که گفتن نداریم. بعد که رفتن دیدیم بدو بدو دارن میان و برامون 4 تا نون محلی آوردن و گفتن مادربزرگمون همین الان پخته! ما هم خوشحال شدیم و تشکر کردیم و من خواستم بهشون خرما و شکلات بدم که نگرفتن. بهمون هم کلی نکته فنی و تجربی در مورد اقامت در اونجا گفتن که استفاده کردیم.

 بعد از اینکه با هم عکس دسته جمعی گرفتیم و رفتن، دوباره دیدم برگشتن و اینبار برامون چندتا لواش آوردن و حسابی ما رو شرمنده کردن. ما هم هر چی تعارف کردین با ما بیان غذایی بخورن، نیومدن که نیومدن. من هم بعد از شام فرصت رو غنیمت دونستم لباس هامو حسابی شستم و پهن کردم تا فردا خشک بشن.

 

 

 

 

آمار روز دوم 20 شهریور: از روستای معلم کلایه تا روستای مران- مسافت کل 143 کیلومتر- زمان رکاب زنی 13 ساعت و 52 دقیقه

 روز سوم ۲۱ شهریور

 شب بسیار خوبی رو پشت سر گذاشتم و تخت خوابیدیم و با انرژی کامل ساعت 6:30 صبح بیدار شدیم، تمام روستا در مه غرق شده بود و خروس با تمام انرژی قوقولی قوقو می کرد. با خوشحالی رفتم که لباس های دیروز رو جمع کنم ولی نمیدونستم اینجا بیشتر روز مه هست و رطوبت بالای 90% که نمیزاره چیزی خشک بشه و اینطوری شد که مجبور شدم لباس ها رو همونطور خیس توی مشما بزارم که وزن وسایلم رو بیشتر از پیش می کرد!

آماده حرکت شدیم که دیدم همون دو تا پسره توی ایوان خونه شون نشسته بودن و ازشون تشکر کردیم که بریم اما بازم ما رو خجالت دادن و تا بیرون روستا ما رو همراهی کردن و کلی اطلاعات و نکات فنی هم در مورد مسیر و خوده روستا بهمون دادن، آخرش هم یکیشون زحمت کشید و از ما یک عکس یادگاری گرفت.

 

 ساعت 7:30 صبح در مسیر بودیم و میدونستیم روزه سرازیری خواهیم داشت. همینطور در مه پایین رفتیم تا از مه خارج شدیم و هوا صاف شد. داشتیم حرکت میکردیم که حسن ازم خواست یک عکس ازش بگیرم برای همین دور زد تا چند متری بالاتر بره تا خوب داخل کادر قرار بگیره، به محض دور زدن دیدم که دوربین رو نگاه نمیکنه و سرش رو انداخته پایین!

 

جلوتر که اومد یک چیزی گفت که فهمیدیم مصیبتی وارد شده!

دیدیم بله، چنان حرکتی زده که طبق عوض کن کاملاً مرخص شده! بازش کردیم و سعی کردیم با سنگ و انبردست صافش کنیم، اما دیدیم مشکل حادتر از این چیزاس که با این کارها بشه درستش کرد!

برای همین از خیر طبق عوض کن گذشتیم و دستی انداختیم روی 2 و بصورت تک سرعته (ببخشید 7 سرعته) مسیر رو ادامه دادیم!

کم کم 75 کیلومتر سرپایینی خسته کننده میشد و سنگلاخ بودن مسیر، ترمزهای مکرر و نداشتن دستکش که من با اون مواجه بودم کار رو سخت تر میکرد، اما از طرفی افزایش تراکم جنگل، سرسبز شدن اقلیم و نزدیک شدن به رودخانه، خستگی رو شیرین کرده بود و پایان فاز اول سفر (عبور از البرز مرکزی) رو نوید می داد.

خانه های روستایی هم به مرور تغییر شکل می دادن و هر چه بیشتر شبیه خانه های شمالی میشدن.

تا هوا آفتابی و گرم بود فرصت رو غنیمت دونستم و لباس ها رو روی طناب سیار پهن کردم تا خشک بشن، شلوار روی فرمون و بقیه روی خورجین.

 اما رطوبت با کاهش ارتفاع بیشتر میشد و مناظر هم به همون نسبت زیباتر و تراکم گیاهان هم بیشتر.

به مرور هوا نمناک و رطوبت به 100% رسید و رسماً هوا بارانی شد و سریع بارانی ها رو تن کردیم و کاور خورجین ها رو کشیدیم و به حرکت ادامه دادیم.

 

به مرور با وارد شدن به جاده آسفالت، و مشاهده ماشین های آنچنانی در جنگل و بساط قلیان و موزیک و تبلیغات های ویلا، فهمیدیم که داریم به تنکابن (شهسوار) نزدیک میشیم تا در نهایت به تنکابن رسیدیم و با منظره زیبای تنکابن با پس زمینه دریا روبرو شدیم. دیگه اصلاً خسته نبودیم و احساس رضایت و خشنودی خاصی داشتیم.

 بعد از توقف کوتاه و مرور نقشه، با توجه به زمانی که داشتیم تصمیم مسیر رو تا نوشهر ادامه بدیم. با عبور از تنکابن و رسیدن به شهر نشتارود (بین تنکابن و نوشهر) باران از دور کند به دور تند (رگبار شدید) تبدیل شد. همونجا کنار زدیم و منتظر شدیم تا شدت باران کمتر بشه، اما هوا رو به تاریکی بود و باران هم داشت تندتر میشد، ساعت 6:30 شده بود و دیگه به نوشهر هم نمیرسیدیم، برای همین تصمیم گرفتیم در نشتارود شب رو سر کنیم تا فردا به راهمون ادامه بدیم. از یک جوان فروشنده در مورد محل اسکان سوال کردیم که اول یک ساختمان نیمه کاره رو به ما نشون داد و بعد یک مکان تفریحی رو نشون داد که پلاژ داشت و میگفت با قیمت مناسبی اجاره میده. ما هم به اونجا رفتیم و با ورود به اونجا با دریایی طوفانی مواجه شدیم ولی فعلاً فرصت تماشای دریا رو نداشتیم و باید زودتر ساکن میشدیم تا خودمون رو سریعتر خشک کنیم.

 

تونستیم یک آلاچیق محصور رو بگیریم که برق هم داشت و ما رو از شر باد و بارون در امان نگه می داشت. از طرفی دوش آب گرم هم داشت که آپشن بسیار خوبی به حساب میومد. دوچرخه ها رو هم به داخل بردیم، دوشی گرفتیم، بعد داخل کیسه خواب رفتیم و خوابیدیم.

 

 آمار روز سوم 21 شهریور: از روستای مران تا شهر نشتارود- مسافت کل 219 کیلومتر- زمان رکاب زنی 4 ساعت و 47 دقیقه

 روز چهارم ۲۲ شهریور

 صبح ساعت 8 بیدار شدیم و دیدم هنوز بارون می باره، دوباره خوابیدیم و 9 پاشدیم دیدم همچنان با شدت کم ادامه داره، حساب کردیم دیدم نمیشه اینجا نشست تا بارون بند بیاد، نرم افزار هواشناسی هم تا دو روز آینده بارندگی زده بود،با محدودیت زمان هم مواجه بودیم و از طرفی یک روز از برنامه هم عقب بودیم، همه اینها دست به دست هم داد تا در ما انگیزه حرکت ایجاد بشه، وسایل رو کاملاً ایزوله کردیم و خودمون هم ضد آب زدیم به بارون!

 در مسیر بارون دیشب طراوات و رنگ خاصی به جنگل و محیط پیرامون داده بود و فصل بهار رو القا می کرد.

 

 

 

 همینطور در حاشیه دریا در حرکت بودیم و از ماشین های مدل بالا فیض میبردیم و پلاکهاشون رو با شخصیت و مدل ماشین ها تطبیق میدادیم تا ببینیم شمال دسته کیه!

حسن هم داشت با دوچرخه 7 سرعته اش که بعد از تنکابن به صورت دستی دنده اش رو روی 3 گذاشته بود مثل شیر جاده ها رو شخم میزد.

 

 ساعت 10 حرکت کردیم به سمت نوشهر و بعد از نوشهر باران بند اومد و زمین هم خشک شد بطوری که لباس های معمولیمون رو تنمون کردیم و ادامه دادیم تا چشمم به یکسری دوچرخه افتاد و دیدم به به، اصله جنس رو پیدا کردم! نمایندگی مریــــــدا! گفتم حسن بزن کنار ببینم دستکش داره، یکی بگیرم، رفتیم تو و دیدیم کلی مریدا زنانه و مردانه یا یکسری لوازم خاص جهت راحتی مرفهینی که میخوان در ساحل دوچرخه سواری کنن مثل روکش های ژله ای بزرگ و کیف های روی تنه و غیره داره که همه هدفمند انتخاب شده بودن و از لوازم حرفه ای برای مصارف توریستی و کراس خبری نبود.

 عکسی گرفتیم و زدیم بیرون و بعد از دقایقی به رویان در چند کیلومتری شهر نور رسیدیم و به ویلای یکی از اقوام دور حسن رفتیم تا سلامی عرض کرده باشیم! اونجا بود که من فهمیدم شمال شمال که میکنن منظورشون چیه!!! دریای بسیار زیبا، ویلای شخصی، امکانات فول، ساحل ماسه ای و... (اصن یه وضی)

ازمون با یک لیوان بزرگ نسکافه داغ پذیرایی کردن که در کنار دریا لذتی وصف نشدنی داشت.

 

   بعد از صرف نهاری دلچسب به اسم جوجه با افسردگی ناشی از ترک ظواهر اونجا دوباره وارد مسیر شدیم!

 

خبر داشتم که دوست خوبم مصطفی عزیز که اینجا هم جزوه اعضای بایک20 و از دوستان صمیمی من هم هست، همراه خانواده تشریف آورده شمال، گفتم حالا که میخوایم از محمودآباد رد بشیم زنگی بزنم اگه تونست بیاد سر مسیر همدیگه رو ببینیم، نزدیک محمودآباد ازم در مورد جای خواب پرسید، منم گفتم معلوم نیست، چند دقیقه بعد زنگ زد و گفت که با پدرش رفتن تربیت بدنی که برای ما اگه بشه یک جایی جور کنن، ما هم خوشحال شدیم و مسیر رو ادامه دادیم تا هوا تاریک شد و نزدیک محمود آباد رسیدیم،

 در همین احوال بودیم که باران شدیدی باریدن گرفت، تا اونروز همچین بارونی ندیده بودیم، اونقدر سریع بود که با وجود پوشیدن بارانی ها کاملاً خیس شدیم، اما چاره ای نبود و باید به محمودآباد می رسیدیم. وقتی وارد شهر شدیم زنگ زدم و گفت که تربیت بدنی جا نداشت، ولی مکان براتون جور شده و به شهرک نفت بیاین! ما هم که جایی اونجا نمیشناختیم زیر بارون شدید به سمت شهرک نفت رفتیم و به محض اینکه از انتظامات خواستیم اجازه بگیریم تا اگه بشه بزارین زیر سایبانی چیزی بایستیم تا بیشتر از این خیس نشیم، به محض گفتن سلام، حراست گفت هماهنگ شده شما تشریف ببرین مجتمع فلان، این نامه رو هم میدم که دوچرخه هاتون رو در لابی همون مجتمع بزارین!

 ما هم کلی ذوق کردیم و منتظر موندیم تا با استقبال گرم خانواده مصطفی شون روبرو شدیم و فهمیدیم در سوئیت خودشون قراره بمونیم. شب هم برامون خیلی شیک و مجلسی دو تا تشک و بالش و روانداز مرتب آوردن و تحویل دادن و بعد از یک دوش حسابی، رفتیم به رستوران شهرک و شامی مجلل و خوشمزه ای شامل جوجه کباب، آش، میرزا قاسمی خوردیم که به دلیل خستگی و شوک باران (باران زدگی) فراموش کردیم عکس بگیریم!

 

 

 

آمار روز چهارم 22 شهریور: از شهر نشتارود تا شهر محمودآباد- مسافت کل 338 کیلومتر- زمان رکاب زنی 9 ساعت

 روز پنجم ۲۳ شهریور

 فردا بعد از یک خواب مدرن به رستوران رفتیم تا صبحانه بخوریم، گشتی هم در محوطه شهرک زدیم که خیلی قشنگ و زیبا بهش رسیدگی میشد و همه نوع گیاه و بوته ای در اونجا کاشته بودن.

بعد از خوردن یک صبحانه خوشمزه و فول آپشن به سوئیت برگشتیم تا آماده حرکت بشیم.

 

 وسایل و لباسهامون رو که همچنان خیس یودن بسته بندی کردیم و آماده حرکت شدیم.

 ساعت 8 حرکت رو شروع کردیم و میدونستیم که وقت زیادی برای حسن نمونده و باید زودتر برگرده، قرار شد تا میتونیم رکاب بزنیم، بعد از محمودآباد فروشگاههای بزرگی دیدیم که نظر همگان رو به خودش جلب می کرد، ولی متأسفانه تنها نیاز من یک جفت دستکش بود که توی هیچکدوم از این مغازه ها پیدا نمیشد، پس جذابیت چندانی برای من نداشتن.

 

 در بابلسر هم به یک دو راهی خوردیم که حاج حسن با یک نگاه به نقشه فنی که همراه داشت مسیر رو کشف کرد و ما رو معطل نکرد.

 رفتیم و رفتیم تا به ساری رسیدیم، بعد از ساری مسیر سربالایی شد و جاده هی بالا و پایین میشد و به قول حسن بده و بستون داشت، اما هر جور که بود باید خودمون رو حداقل به بهشهر میرسوندیم،

 در راه بهشهر به روستایی برخوردیم که تمام ساکنین اون از لوازم اسرم استفاده میکردن به طوری که اسم روستاشون هم اسرم گذاشته بودن، موتور سوارهاشون هم با دیدن متس پلنگ به ما عرض ارادت زیادی کردن و ما هم عکسی از اونجا گرفتیم.

 

به هر صورتی که بود خودمون رو به بهشهر رسیدیم و بعد از پرسیدن از یک آقای باشخصیت به ما گفت که مسافرها در پارک حاشیه خیابان چادر میزنن، ما هم رفتیم و پارک رو دیدیم، ساعت 10 شب شده بود که چادر رو آماده کردیم و با توجه به غذاهای مجلسی که روزهای پیش خورده بودیم و ذائقه مون تغییر کرده بود، دیگه دلمون به تخم مرغ و پنیر و غیره راضی نمیشد، برای همین شام رو با دو پرس قرمه سبزی خوشمزه به پایان رسوندیم و به چادر رفتیم.

 

داخل چادر نقشه باز کردیم و دیدیم تا گنید 180 کیلومتر داریم، 80 کیلومتر تا گرگان و 100 کیلومتر هم تا گنبد. نه برنامه یک روزه میشد رفت و نه دو روزه!

گفتیم فردا زورمون رو میزنیم و صبح زود حرکت میکنیم و اگر رسیدیم که هیچ وگرنه فرداش یعنی شنبه برنامه رو تموم میکنیم.

آمار روز پنجم 23 شهریور: از شهر محمودآباد تا شهر بهشهر- مسافت کل 495 کیلومتر- زمان رکاب زنی 6 ساعت و 39 دقیقه

 روز ششم ۲۴ شهریور

صبح ساعت 5 بیدار شدیم و به محض خارج شدن از چادر با تعداد زیادی چادر که بعد از به خواب رفتن ما مثل قارچ سبز شده بودن روبرو شدیم و خیلی تعجب کردیم! مخصوصاً که همه اونها یک شکل بودن و فقط برای حسن فرق داشت که ناشی از فنی بودن میشد.

 با عزمی راسخ بندهای کفشامون رو بستیم و نون و پنیر مختصری به عنوان صبحانه خوردیم و به راه افتادیم. بعد از چند ساعت رکاب زدن مداوم و تقریباً بدون استراحت، به استان زیبای گلستان وارد شدیم.

 حدود ساعت 12 هم وارد گرگان شدیم و با خوردن یک کیک و آبمیوه راه رو به سمت گنبد ادامه دادیم.

 

 

 در خروجی گرگان به سمت گنبد هم چند نفر شبه توریست دیدیم که چندان فنی به نظر نمیرسیدن چون کوله های خیلی بزرگی روی دوششون انداخته بودن که حتی تصور یک روز سواری در اون وضعیت رو هم نمیتونستم کنم. در نهایت بعد از 8 ساعت و 40 دقیقه رکاب زنی مداوم در غروب روز جمعه 24 شهریور وارد گنبد شدیم و با استقبال پدر عزیز و پسرعمه گرامی(که از سنگنوردی برمی گشت و اتفاقی پدرم رو دیده بود) مواجه شدیم.

مسافتی که در اینروز طی کردیم 185 کیلومتر بود که عدد تقریباً بزرگی برای یک سایکلتوریست به حساب میاد ولی برای ما که تصمیم به طی این مسافت گرفته بودیم به هر نحو اون رو طی کنیم عملی شد و تونستیم به موقع و با خاطره ای خوش برنامه رو به پایان برسونیم.

شب هم با یک دوش و شام گرم و رخت و لباس های خشک به خواب رفتیم.

آمار روز ششم جمعه 24 شهریور: از شهر بهشهر تا گنبد کاووس (مقصد نهایی)- مسافت کل 680 کیلومتر

 روز بعد هم با حسن رفتیم تا یک دوری در شهر بزنه ولی به خاطر وقت کمی که داشت و باید زودتر برمیگشت فقط تونستم میل گنبد رو بدم دستش تا یادگاری با خودش ببره قزوین!

 

 رکوردهای بی نظری هم داشتیم، رکورد 185 کیلومتر در یکروز رو هم فعلاً مطمئن نیستم باید سرچ کنم ببینم کسی در مسیر نوار شمالی بالای 185 زده یا نه!

اما رکورد تنها کسی که نوار شمالی رو بدون طبق قامه رکاب زده برای حسن که باید ثبت بشه یا تنها کسی که بدون دستکش نوار شمالی رو رکاب زده متعلق به منه! 

پایان

نظرات  (۵)

۱۵ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۳۳ گروه انسانهای سبز GPG
بمناسبت روز ملی خلیج فارس 1392/2/10

درود بر دوستداران سرزمین کهن ایران

در حال برنامه ریزی سفر جدید با پای پیاده یا دوچرخه از پاسارگاد بسمت خلیج فارس و شاید هم .............. هستم.


ارتباطات

09190064003
09354115554


سامانه اختصاصی پیام گروه

30008800000001


سایت ها


گروه انسانهای سبز GPG

www.gpg.ir



ایران هخا انجمن ملی ایرانیان

www.forum.iranhakha.com



جانبازان ایران

www.janbaz.org



انجمن مردمی حامیان ایرانگردان و جهانگردان

www.touristsupport.ir



جهت حمایت از ما کد لوگوی زیر را در تنظیمات سایت تان قرار دهید.


src="http://s3.picofile.com/file/7377624187/logo.png" alt="پایگاه مرکزی اطلاع رسانی گروه انسانهای سبزGPG">






در صورت تمایل به تبادل لینک ما را با نام گروه انسانهای سبز GPG ثبت نمایید و

سپس اعلام نمایید تا در اولین فرصت آدرس شما را ثبت نماییم.
۱۵ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۳۸ گروه انسانهای سبز GPG


درود

با عرض ادب و احترام و خسته نباشید به اطلاع میراسانم تا ظهر فردا با افتخار آدرس

سایت وزین تان جهت بازدید اعضا و کاربران این گروه در منوی ماجارجویان ایرانی ثبت

میگردد.

برایتان در تمام روزهای زندگی بخصوص سفرهایتان آرزوی موفیت و سربلندی دارم.

به امید روزی که هم رکاب گردیم.

ارادتمند

طباطبایی
باسلام وخسته نباشید.ضمن عرض تبریک بمناسبت سال به شما دوچرخه سواران.به عرض می رسانم امثال دوباربنده مسیر الموت به تنکابن را مختصری باماشین ودوچرخه وپیاده پیموده ام مسیری بسیارزیبا ودلنشین است وشمارا دعوت به بازدید از وبلاگ کوه گشت می نمایم وبه احتمال زیاد ماشمارا در سربالای الله اکبردیدیم ومجددا خسته نباشید میگم که باهمت بالایتان اونهمه سربالایی را طی نموده اید.
پاسخ:
سلام . ممنون از اینکه به من سر زدید. این مسیر واقعا زیباست و دوستان دوچرخه سوار و کوهنورد زیادی هر ساله از این مسیر به تنکابن و شمال سفر میکنند. ممنون از لطف شما . من هم شما رو لینک کردم
۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۴۴ محمدحسین الهیان

با سلام.دمتون گرم.من هم از بچه های سابق تیم دوچرخه سواری گنبد در دهه هفتادم. پیش کسوت های دوچرخه سواری گنبد مرا میشناسند. علاقه من هم در دوچرخه سواری نوریستی بود. مسیر گنبد به مشهد وبالعکس،مسیر گنبد به شاهرود و بالعکس را دو بار ، مسیر گنبد به تهران از جاده هراز ، مسیر تهران شمال از جاده چالوس ، وطی کل مسیر استان مازندران و گلستان از رامسر تا گنبد را در کارنامه رکاب زنی ام دارم، درصدد توریست خارج از کشور بودم ولی بدلیل درگیری کاری نتونستم ادامه بدم. چندین ساله که بخاطر مسایل کاری ساکن تهرانم.البته سالی دو سهبارگنبد میام.ولی چون مینیسک پام پاره شده ادامه دوچرخه سواری برام مقدور نیس.اینجا یادی میکنم از ضدوستان:مرحوم قاسمیان والله زاده وآقایون همایونپور،رستمی،غفوری،سرسری،چینیان پور،پردلان،سهیلی،باقری ودیگر دوستان دوچرخه سوار که عذر خواهی میکنم از فراموش کردن اسامی اونا.آرزوی موفقیت برای همگی دارم.
پاسخ:
سلام ممنون از اینکه به من سر زدید من که خودم بچه گنبد نیستم ولی دوست و همرکاب آقا امین از بچه های گل گنبد هستن که وبلاگشون هم اینه/www.biker.blogfa.com
و احتمالا خیلی از این افرادی رو که نام بردید ایشون میشناسند

داش خسته نباشید 
خیلی جالب  و دلنشید داستان مسیرتونو تعرف و توصیف کردین خلی عالی بود انشالله همیشه تو همه کاراتون همینطور موفق باشید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی